پيام
+
دستانم سفت در هم پيچيده بود
روي نيمکت جمع شده بودم و پاهايم را با ناآرامي تکان ميدادم، نگاهم با بيقراري مقصدهاي نامعلوم را دنبال ميکرد و به زحمت نفس ميکشيدم ولي او.. با تکيه به نيمکت، خاموش و آرام به روبه رو خيره شده بود انگار تمام آرامش در صورتش خلاصه ميشد؛ناگهان صورتم را به سمت چپ چرخاندم و زدم زير گريه
_من چيزي گفتم که گريه ميکني ؟
_من و از اين کابوس بيدار کن
_غروب پاييزه
ساکت نگاهش کردم، گفت
»

* نهانخانه جان*
95/7/17
*ري را
_ تو پاييزي و من غروب ِ پاييز .. من غمگين ترين قسمت ِ توام// آن لحظه نگاهش را با لبخند از من گرفت و آرام، چند قدم از کنار ِ من دور شد و من به سختي با تکيه به نيمکت از جا بلند شدم، لب گزيدم و چشمانم را بستم سپس نفس ِ عميقي کشيدم و .. درمانده، چشمانم را به مسير ِ رفتن ِ او دوختم
*ري را
ري را
انديشه نگار
بسيار زيباست اما در دو جا تکيه را تيکه نوشته ايد
*ري را
ممنون از توجه تون @};-
انديشه نگار
خواهش ميکنم:) .