در عزاے تو
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

                                      با یاد او

هر کاری که با نام خدا آغاز نشود ، ابتر است .

پس ، 

                 √ بہ نامـ♥ـت



الصاق شد به :

+ نوشته شده در  یادداشت ثابت - چهارشنبه 93/5/30ساعت  2:36 عصر   توسط ری را  ارسال نظر


بسم رب الشهداء 

عزت امروز اسلام و مسلمین ثمره خون شهدا است .

                                                   امام خامنه ای (مدظله العالی)

شهید

ادامه مطلب...


الصاق شد به : دل نوشت، درد نوشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 95/5/24ساعت  2:48 عصر   توسط ری را  ارسال نظر


..

بیشتر مکالمات این نوشته به زبان ترکی صورت گرفته شده که بنده به زبان فارسی برگرداندم !

- میرید بریم باغ ؟

- کی ؟

- میرید ؟

سری تکان میخورد

- تو هم میری ؟

- بریم دیگه .. کی ؟

- الان .. بلند شید ماشین بیرون روشنه

- الان ؟

- آره بلند شید دیگه

- شماهم بیاید

- ...

صدا ها در هم پیچیده شده بود و هرکس از هرسویی سخنی عرض می نمود تا آخر عزم رفتن نمودیم

ناگفته نماند که در آخر به بنده هم پیشنهاد رفتن داده شد !

که من طبق حرفی که در پست قبل زدم ، حاضر به رفتن شدم گرچه برداشت محصولی نبوده

ولی خب فرصتی بود و آخر در گرمای 31 درجه سوار ماشین شده و به راه افتادیم

ادامه مطلب...


الصاق شد به : دست نوشت

+ نوشته شده در  پنج شنبه 95/4/17ساعت  12:15 صبح   توسط ری را  ارسال نظر


آه

 

از زور خواب آلودگی چشمانم به زحمت باز است ، کوتاه و ساده می نویسم .

ناگزیر از در امان ماندن از باد سرد کولر ، مقابل رایانه نشسته ام و چشمان ِ خسته ام را به صفحه ی مانیتور

دوخته ام

پس از گریزی زدن به ده ها صفحه و سایت ها با سردردی چشمانم را می بندم و تمام آنچه را که خواندم

در ذهنم مرور و تجزیه تحلیل میکنم

گویی اشتیاق برای فراگیری ، بی حوصلگی ام را مغلوب خود کرده

عجب خلقتی است این آدم و جهان !

ادامه مطلب...


الصاق شد به : دست نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 95/4/2ساعت  11:46 عصر   توسط ری را  ارسال نظر


مادر

« گفته بودم آقاجان

تا نیایی هر روزمان را در عزای مادر خواهیم بود » ..

میدانید ! آنقدر خجل ز رویتان هستم که واژه هایم تاب نمی آوردند این شرمندگی را

و زیر سنگینی این بار ، کمرشان خم می شوند .

ادامه مطلب...


الصاق شد به : دست نوشت، درد نوشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 94/12/23ساعت  2:24 عصر   توسط ری را  ارسال نظر


از رنجی که می بریم

 

در یک صبح از روزهای آخر زمستان با آواز گنجشگ ها ، چشم از هم گشود

به آرامی پتوی پشمی و نرم را کنار زد و از روی تخت بلند شد

به سوی پنجرهء اتاق رفت و با دو دست پرده های سفید رنگ را کنار زد و پنجره را گشود و نسیمی بهاری

صورت سفید و نرمش را نوازش کرد

سرمست از بوی شکوفه های بهاری ، چشمانش را بروی هم گذاشت و به گوش کردن صدای جوی باری پرداخت .

پس از بیرون آمدن از خلسهء آرام بخشش ، دیگر بار نگاهش را به طبیعت زیبای مقابلش دوخت

اندیشه ی دخترک در افق های نامعلوم در حال پرواز بود و خمی بروی ابروانش

که ناگهان با صدای شیههء اسبی ، نخ ِ بی انتهای نامرئی اندیشه و نگاه ِ ماتش گسیخت .

ادامه مطلب...


الصاق شد به : دست نوشت

+ نوشته شده در  جمعه 94/12/14ساعت  2:53 عصر   توسط ری را  ارسال نظر


 

....

بار دیگر گوشی روی میز می لرزد ، دلم نیز

پلک هایم را درد آلود روی هم میگذارم و بغض را نفس می کشم و ...

حرف نگفته ی زیادی دارم ولی نمی توانم

اصلا نمی خواهم حرف بزنم فقط می خواهم دستانی که روی دهانم گذاشته شده است ، برداشته نشود

می خواهم حقیقت را دهان بسته فریاد بزنم  و آن دست ها نذارند صدا به کسی برسد

من هم آدمی بودم

دیگر گذشت آدم ها ... من بودم

ادامه مطلب...


الصاق شد به : دست نوشت، درد نوشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 94/9/23ساعت  8:12 عصر   توسط ری را  ارسال نظر


..

سوز سرد و خشکی مشت وار ، پشت ِ هم بر صورتم نواخته میشد

باد ِ بی رحم شلاق هایش را محکم و بی وقفه بر تن ِ زار و نحیف ِ درختان می تاخت و ناله ی درختان تا آسمان

سر بر می آورد 

تن ام در برابر هجوم سرما کرخت و بی حس شده بود و قدم هایم آرام  بود و با زحمت ِ بسیار ..

برگ ِ زرد ِ درختان پاییزی در کف ِ خیابان پراکنده بودند و همسو با جهت ِ وزش باد به این سو و آن سو میرفتند

سرم بوم بوم صدا میداد و گویی در مرز انفجار بود

چشمان ِ پر آبم را بی هیچ هدفی به نقطه ای نامعلوم دوخته بودم ..

آب در بستر ِ خود بی صدا روان بود و درختان ِ لخت و عور ِ خشک ، میر غضبناک بر سر آنها ایستاده بودند

دستان بی جانم را به زحمت تکان دادم و پالتو بافتم را بروی دستانم جابه جا کردم

هه !

بی گمان دیوانه ای نثارم میکرد ، آدمی اگر عبور میکرد از کنارم ..

ادامه مطلب...


الصاق شد به : دست نوشت، درد نوشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 94/9/16ساعت  10:2 عصر   توسط ری را  ارسال نظر


...

 

بلندگوی حسینیهء سید الشهداء از صبح دارد نوحه پخش میکند

میگویند فردا اربعین است ولی با خود می گویم اگر اربعین است پس چرا در خانه هستم ؟

یعنی باز نشد ؟

انگار فعل جمله به من پوزخند می زند !

با خود می گویم ابنکه گشایشی در کارم نیست و هربار که به سمت ِ شما میدوم و باز جا می مانم

نه اینکه شما نخواهید

نه نه !

میدانم که تقصیر از من است وگرنه شما ... اصلا مگر میشود شما نخواهید ؟!

آقای مهربانم

همین که می توانم در عزای شما بروم و بنشینم و گریه کنم برای من بس است  .. کرب و بلا باشد برای خوبان

 

بالاخره می شود که روسیاه ترین آدم هم کربلایی بشود 

شاید منهم !

 

آخر میدانم  ، شما که مرا می خواهید ...

 

___________

+ راستی همین هم برایم کافیست ..



الصاق شد به : دست نوشت، دل نوشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 94/9/10ساعت  4:19 عصر   توسط ری را  ارسال نظر


 

دلم یک زندگی رنگی می خواهد

 

از زندگی کردن ِ یکنواخت خسته شده ام ، راه چاره چیست ؟

می خواهم در دنیایی رنگی زندگی کنم که به آدمی شاد نگویند ، سرخوش !

دلم خنده های از ته ِ ته ِ دل می خواهد

نه اصلا ! این خیلی زیادی است ! دلم یک زندگی شاد را هم نمی خواد

 می خواهم فارق از همه ی دردها زندگی کنم ، می خواهم آرامش را تجربه کنم .. می دانید کجا باید بروم ؟

نه ، اینهم نه !

فقط می خواهم لحظه ای راحت نفس بکشم

حتی در بدترین وضع ِ زندگی ولی بدون عذاب ِ وجدان بدون ترس ، بدون ِ هیچ باشد

 

ادامه مطلب...


الصاق شد به : دست نوشت، درد نوشت

+ نوشته شده در  جمعه 94/8/29ساعت  3:54 عصر   توسط ری را  ارسال نظر


 
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر