![]() |
با لبخندی گفتم: «زلفت آشفته است، مثل روزگارِ من...» کمی گیجشده پرسید: «خانم، زلف چیه؟». همین دیروز.
از ابتدا مشخص بود، از همان ابتدا که برای یافتن تصویرِ نوشتهام وارد آن پوشه شدم. عکسها را از نظر گذراندم. گاه کوتاه و گاه بلند بود، موهایم؛ گاه خندان و گاه غمگین بود، چشمانم تا رسیدم به همان عکس. همان عکسِ خسته دوم تیرماه هزار و چهارصد و سه بود که قرار بود برایش از دیدار بیضمیر و خستگیهایم بنویسم. بغض کردم. از دوم تیرماه قرار بود بنویسم و دست نوشتنم را از من گرفته بودند. کلمات روی دلم سنگینی میکردند و از ابتدا مشخص بود که قرار است دلتنگی هذیانوار کلمات دلم را بنویسم. این نوشته مشبهبه دوم زلف آشفته است...
+ نوشته شده در سه شنبه 04/1/5ساعت 2:45 صبح   توسط ریرا ارسال نظر