![]() |
با لبخندی گفتم: «زلفت آشفته است، مثل روزگارِ من...» کمی گیجشده پرسید: «خانم، زلف چیه؟». همین دیروز.
از ابتدا مشخص بود، از همان ابتدا که برای یافتن تصویرِ نوشتهام وارد آن پوشه شدم. عکسها را از نظر گذراندم. گاه کوتاه و گاه بلند بود، موهایم؛ گاه خندان و گاه غمگین بود، چشمانم تا رسیدم به همان عکس. همان عکسِ خسته دوم تیرماه هزار و چهارصد و سه بود که قرار بود برایش از دیدار بیضمیر و خستگیهایم بنویسم. بغض کردم. از دوم تیرماه قرار بود بنویسم و دست نوشتنم را از من گرفته بودند. کلمات روی دلم سنگینی میکردند و از ابتدا مشخص بود که قرار است دلتنگی هذیانوار کلمات دلم را بنویسم. این نوشته مشبهبه دوم زلف آشفته است...
+ نوشته شده در سه شنبه 04/1/5ساعت 2:45 صبح   توسط ریرا ارسال نظر
دانشکده ادبیات و علوم انسانی، نامش هم چیزی را در دلم میتکاند. وارد دانشکده که میشوم، از سه چهار پله بالا میروم و به سمت چپ میپیچم. سه صندلی سالن، خالی است. دیوار سمت چپ، پنجرههایی رو به حیاط سرسبز دانشکده دارد که در ورودیاش از طبقه زیرزمین است. هنوز، پاییز یغماگر حیاط سبزِ دانشکدهمان را تاراج نکرده است، اما من رنگ نارنجی را دوست دارم، پاییز را هم. در انتهای سالن، به سمت راست میپیچم و سه قدم جلوتر، دوباره سمت چپ میپیچم و وارد سالنِ بنبست باریکتری میشوم. اولین در از سمت راست سالن، کلاس ماست. اسم این کلاس کارگاه نسخهپژوهی است، اما ما آنجا کلاس کارگاه نگارش و قواعد ویرایش و نگارش علمی را میگذرانیم.
+ نوشته شده در جمعه 01/8/6ساعت 11:7 عصر   توسط ریرا ارسال نظر
زمان زیادی گذشته است. دیگر به راحتی گذشته نمیتوانم بنویسم، همه چیز عوض شده است
و من نمیخواهم؛ حداقل تا زمانی که تو با لبخند به من نگاه میکنی.
همه چیز در گذشته برای همیشه تمام شده است و همیشه قیدی است که تغییر نمیکند.
انگار داری میگویی که میتوانم انکار کنم! بله، همیشه استثناءها هستند.
کلمات بار تاثیر قدرتمندی دارند، این را به تجربه میگویم؛ من از خواندن نوشتههای گذشتهام هراس دارم
و بیشتر از سابق در انتخاب کلمات و نوشتن جملاتم دقت میکنم.
حتی در گفتار این خطرناکتر است؛ ممکن است شما در جواب «باید» یک برای «همیشه» ناقابل دریافت کنید!
+ نوشته شده در یکشنبه 99/11/26ساعت 12:31 صبح   توسط ریرا ارسال نظر
احساس میکنم با غم عجین شدهام، دیگر نمیشود بگویم آدم غمگینی هستم
زیرا غم جزئی از وجود من شده است و نمیتوانم به چشم یک حس به آن نگاه کنم.
جزئی از وجود یعنی اگر نباشد هیچ چیز تو درست نیست
اینگونه که دنیا برایت بیمعنی میشود و زندگی را گم میکنی.
آیا برایتان اتفاق افتاده است که در یک جمع، مشغول خنده هستید یا در تنهایی خودتان
مشغول انجام کاری هستید یا در شلوغی خیابانی در حال حرکت هستید
که ناگهان دچار یک حس عجیب مبهم میشوید و آن حس شما را به یک تفکر عمیق فرو میبرد
و ناخواسته اشک در چشمانتان جمع میکند و بغض میکنید؟
+ نوشته شده در سه شنبه 98/5/8ساعت 2:49 صبح   توسط ریرا ارسال نظر